بنام خدا

پرتوی از سیره و سیمای سالار شهیدان, امام حسین (ع) - بخش هفتم

امام حسین ( ع ) یکی پس از دیگری نزد آنان می رفت, آنان می گفتند: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا, امام نیز پاسخ آنان را می داد و می گفت و علیک السلام ما نیز به تو ملحق خواهیم شد, سپس آیه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر را می خواند. تا اینکه تمامی اصحاب به شهادت رسیدند و کسی جز اهل بیت امام باقی نماند.
اوّلین شهید از آل ابى طالب که روز عاشورا نزد امام آمد و اذن میدان طلبید علی بن الحسین ( علی اکبر ) بود. امام(علیه السلام)بى درنگ به او اجازه داد و
به چهره نورانى فرزندش على اکبر نگریست، سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد:

 

 اَللّهُمَّ اشْهَدْ عَلى هؤُلاءِ الْقَوْمِ، فَقَدْ بَرَزَ إِلَیـْهِمْ غُلامٌ اَشْبَهُ النّاسِ خَلْقاً وَ خُلْقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِک مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله)، کنّا إِذَا اشْتَقْنا إِلى نَبِیک نَظَرْنا إِلى وَجْهِهِ،
خدایا , بر این گروه ستمگر گواه باش که اینک جوانى به مبارزه با آنان مى رود که از نظر شکل و سیرت و اخلاق و منطق، شبیه ترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد(صلى الله علیه وآله)است. ما هر زمان که مشتاق دیدار پیامبرت مى شدیم، به چهره او مى نگریستیم.
سپس امام(علیه السلام) رو به عمر بن سعد کرده، فرمودند:
مالَک؟ قَطَعَ اللّهُ رَحِمَک, وَ لا بارَک اللّهُ لَک فِی أَمْرِک، وَ سَلَّطَ عَلَیک مَنْ یذْبَحُک بَعْدی عَلى فِراشِک، کما قَطَعْتَ رَحِمی وَ لَمْ تَحْفَظْ قَرابَتی مِنْ رَسُولِ اللّهِ(صلى الله علیه وآله); خدا نسل تو را ریشه کن کند همان گونه که تو رشته رحم مرا قطع کردى، و پیوند مرا با رسول خدا نادیده گرفتى.
با آن که تشنگى بر آن حضرت چیره شده بود یکصد و بیست نفر را به خاک افکند، و در حالى که زخم هاى زیادى برداشته بود، نزد پدر آمد و عرض کرد: پدر جان, تشنگى مرا از پاى درآورد و سنگینى سلاح ناتوانم ساخت. آیا جرعه آبى هست که بتوانم بنوشم و به جنگ ادامه دهم.
اشک در چشمان امام جمع شد و سپس فرمودند: پسر جانم کمی هم به جنگ ادامه بده, کمی بیش نمانده است که جدت محمد (ص) را ملاقات کنی, او با کاسه ای لبریز از آب تو را سیراب خواهد کرد, آبی که پس از آشامیدن آن هرگز تشنه نخواهی شد.علی اکبر به میدان جنگ بازگشت و بعد از کشتن تعداد زیادی از دشمنان به شهادت رسید.
امام حسین علیه السلام با شتاب به بالین جوانش آمد و صورتش را بر صوت فرزندش گذاشت و فرمود: قتل الله قوما قتلوک، یا بنى ما اجراهم على الرحمان و انتهاک حرمه الرسول‏ خداوند آن قوم را بکشد که تو را کشتند، اى پسرم چه بسیار این مردم بر خدا و دریدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بى‏باک گشته‏اند؟.
امام حسین در وضعیت سختی که داشتند فرمودند: عموزادگان من, اهل بیت من, (در مقابل مرگ)، صبور و شکیبا باشید که پس از این جنگ و بعد از شهادت، روى خوارى نخواهید دید. سپس اهل بیت فرزند رسول خدا یکی پس از دیگری به نبرد می رفتند و شهید می شدند.
عبّاس بن على(علیه السلام) پرچمدار لشکر برادرش امام حسین(علیه السلام) بود. هنگامى که دید تمام یاران و برادران و عموزادگان شربت شهادت نوشیدند، گریست و به شوق دیدار پروردگار جلو آمد و پرچم را بر گرفت و از برادرش امام حسین(علیه السلام)اجازه میدان خواست. امام(علیه السلام) به سختى گریست به گونه اى که محاسن شریفش از اشک دیدگانش تر شد، و فرمود: برادر جان, تو نشانه (شکوه و عظمت و) برپایى سپاه من و محور پیوستگى نفرات ما هستى. اگر تو بروى (شهید شوى) جمعیت ما پراکنده، و ویران مى گردد.
عبّاس(علیه السلام) عرض کرد: جانم فدایت، اى سرورم! سینه ام از زندگانى دنیا به تنگ آمده است، مى خواهم از این منافقان انتقام (آن خون هاى پاک را) بگیرم!
امام حسين (ع) گفت: اینک براى این کودکان، آبى تهیه کن. حضرت عباس (ع) روانه میدان شد و فرمود: ای عمر بن سعد, حسین فرزند دختر رسول خدا (ص) می گوید اصحابش و برادرانش و پسر عموهایش را به شهادت رساندید و اکنون با فرزندان و کودکان خود تنها مانده و فرزندان تشنه مانده اند, مقداری آب برایشان بیاورید زیرا گرمای آفتاب آنان را هلاک کرده است. هنگامی که اهالی کوفه گفته های حضرت عباس (ع) را شنیدند برخی ساکت شدند و برخی دیگر گریه کردند, شمر و شبث بن ربعی (علیهما اللعنه) گفتند به برادرت بگو که اگر کل زمین را آب می بود و آن آب تحت تصرفمان بود, تا با یزید بیعت نکند یک قطره آب را نیز به او نمی دادیم.
حضرت عباس (ع) لبخندی زد و به نزد برادرش بازگشت و ماجرا را گزارش داد، که ناگهان صداى العطش کودکان به گوشش رسید، بى درنگ بر اسب سوار شد و نیزه و مشک را برداشت و به سوى فرات روانه شد. چهار هزار تن از مأموران، فرات را محاصره کردند و هدف نیزه ها قرار دادند ولى آن حضرت دلاورانه لشکر دشمن را شکافت و تعداد زیادی از آنان را به خاک هلاکت افکند، و وارد فرات شد.
هنگامى که خواست مقدارى آب بیاشامد تشنگى امام حسین(علیه السلام) و اهل بیتش را به خاطر آورد، آب را روى آب ریخت، مشکش را پر کرد و بر دوش خود نهاد و به سوى خیمه ها رهسپار شد.
دشمنان راه را بر وى بستند و از هر طرف آن حضرت را احاطه کردند. وى دلیرانه مى جنگید تا زید بن ورقاء که پشت نخل خرما پنهان شد به کمک حکیم بن طفیل دست راستش را از بدن جدا کرد. سپس شمشیر را به دست چپ گرفت و به جنگ با دشمنان خدا ادامه داد تا اینکه دست چپش را از بدن مبارکشان جدا کردند . مشک آّب را نیز با تیرهایشان سوراخ کردند. در این هنگام حضرت متحیر بودند که چه کنند, زیرا نه دست داشتند که با آن بجنگند و نه آبی مانده بود که با آن به خیمه ها بازگردد مردی با آهن به سر مبارکشان زدند بطوری که به زمین افتادند و صدا زدند: برادرجان, مرا دریاب. هنگامى که امام حسین(علیه السلام) بر بالینش رسید وى را دست بریده, ضربه بر سر خورده, چشم مبارکشان تیر خورده دیدند کنار سر مبارکشان نشستند و گریه کردند و فرمودند:
اَلاْنَ إِنْکسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی, و شمت بی عدوی.
اینک کمرم شکست و راه چاره بر من محدود شد و دشمنانم مرا شماتت کردند.

منبع : پایگاه جامع عاشورا





تاريخ : سه شنبه 24 آذر 1394  | 4:15 PM | نویسنده : شیردل شیروانی انارک | نظرات 0
.: Weblog Themes By SlideTheme :.